شنيده ام ؛ وقتي بيايي مثل باران غبار غم و اندوه را از دل هايمان مي زدايي !
شنيده ام ؛ مثل باران به تن هاي خسته روح مي بخشي و
جان هايمان را ميهمان شادي و نشاط مي كني !
شنيده ام ؛ مثل باران رنگ سبز مي زني و طراوت از نگاهت مي بارد !
شنيده ام ؛ وقتي بيايي اهل زمين و آسمان را آشتي مي دهي و
مثل باران برايمان شميم بهشت را به ارمغان مي آوري !
شنيده ام ؛ حضور تو مثل هنگامه ي باران لحظه ي استجابت دعاست بلكه پايان آرزوهاي ماست !
شنيده ام ؛ ...
باران ! ببار بر كوير زندگيمان كه عمري است تشنه ي ديدارت چشم به آسمان داريم ...
باران ! ببار!
R سايه
بعضی از کلمات بر گردن آدمی حق حیات دارند وآدمی نمیداند که آنچه آموخته است از او آموخته است. بعضی از کلمات " پاره های بودن " آدمی اند و چگونه می توانم ننویسم وقتی که یکی از پاره های بـودنم، پاره لحظـه سرودنم، نه، یکی از پـاره های دلم ، که ز تمام دلـــم عظیم تر و عزیزتر است، با لهجه ای نجیب در گوشم می گوید : بنویس!
و چنین است که پیش ازآنکه تردید را به تصمیم برسانم، دارم می نویسم: بعضی از کلمات کلمه نیستند ، پاره خطی از سرنوشت تو هستند. قطعه ای ازتو ، قطره ای ازخون تو … کلماتی که تو را بزرگ کرده اند.
وبعضی از کتابـها کتاب نیستند. یک دوره از خاطرات دستهای لـرزان تو بوده اند که در قطع جیبی پنهان می کردی. لابلای برگهای آن قد می کشیدی. بعضی از کتابها سطر سطر سرنوشت تو را رقم می زنند. این کتابها بر گردن تو حق دارند، بلکه واژهای آنها در رگهای گردنت جاری هسـتند. معلم ما بوده اند. معلمانی که بسیار بسیار شاگردان ناشناس دارند که هیچ گاه آنها را ندیده اند.
***
مگر می شود به لب ها دستور داد که درست در ساعت هشت وسی دقیقه وسی ثانیه یک لبخند سی وپنج درجــه ای بزنند ؟
مگر می شود برای شانه های شاعر بخشنامه ای صادر کرد درست سر یک ساعت معین را به گریه اختصاص دهند؟
شعر یعنی این ! و شاعر یعنی دلی که دستور نمی گیرد. و دستی که فقط از دل دستور می گیرد . وگردنی که فقط در برابر راستی خم می شود .
پس زیبا باش، تا تو را بسرایند !
پس راست باش ، تا تو را بسرایند !
تو می توانی هر شعری را که تو ر ا خوش نیامد ، مچــاله کنی و دور بیندازی .
اما شاعر تنها چند برگ از تاریخ نیست که آن را از شیرازه جدا کنیم و به دورش افکنیم. مثل این است که بخواهی پاره ای از پوســــت و گوشت خویش را برکنی و به دور بیندازی.
با این خط کشی که تو در دست گرفته ای و هر چه را که از آن بلند تر یا کوتاهتر بنماید ، قطع می کنی . با این قلمی که نه ، با این تـــیغ ، چه بازوها باید قلم شوند. بازوهایی که به راستی انگشت شمارند . اما این خط کش تو تا قوزک پای حلاج ، نه ، تا رد پای حلاج هم قـد نمی دهد . اگر دست تو بود ، نه تنها دست و پای حلاج می بریـدی ، بلکه از او جز سایه ای بر دارنمی ماند . اگر دست تو بود عین القضات و شیخ اشراق را صد بار سنگسـار می کردی ، بر دار می کردی . و حتی بوعلی و رازی و ملاصدرا و حافظ و مولوی و سعدی و …
چرا یک لحظه فکر نمی کنی که مـــــمکن است خط کش تو کوتاه باشد. وگرنه دیگران بی قواره نیستند.
دعا کنیم که روزی ، چشم ، در دور تکامل خود به نقطه ای برسد که ذرات زیبایی را در صورت دشمن ببیند.
کجاست آن چشمی که بسراید با مطـــلع : آه دشمن زیبای من ، تو را دیدم !
کجاست آن گوشی که بسراید: آه ، دشنام زیبا ، تو را شنیدم .
- روحت شاد ... جاودانگي ات مبارك !

سايه تون كم نشه ! ! !

يك سال گذشت !
( اِ ؟! خوب شد گفتي وگرنه ما از كجا باخبر مي شديم ؟!!! )
آره مي گفتم يك سال گذشت با همه ي خوبي هاش ! ( بابا مثبت ! )
آخه بدي كه نداشت همش خوب بود
اوناييش هم كه خوب نبود يا تجربه بود يا
خاطره هايي به ياد موندني !
دوستاي خوبي كه باهاتون بودم و باهام بودين !
اميدوارم اين صله ي رحم مجازي رو ساليان سال به جا بياريم و
خاطره هاي خوشمزه اش براي هميشه دهن خاطرمونو آب بندازه ! ( آخي ! ناااااازي ! )
بروبكس مجله ي جوانان امروز كه اصلا نفهميدم چي شد كه دو دسته شدين ! ( تو چيكار به اين كارا داري ؟؟؟ )
جوانان ايروني ( عليرضا اينا ! ) و جوانان آريايي ( ذبيح اينا ! )
همه تونو دوس دارم ... ( داشته باش ! تا اموراتت بگذره ! )
و يك تشكر ويژه از ( از كي ؟؟؟ هان ؟؟؟ زود بگو ديگه ... )
از استاد ارجمندم آقاي عليرضا چخماقي به خاطر راهنمايي ها ي مفيد و سخنان زيبا و ارزشمندشون ...
دست مريزاد استاد !
اعضاي كلوپ بشرويه و جوانان امروز و كاريكلماتور در ماي پرديس هيچ وقت فراموشتون نمي كنم ...
.
.
.
تا سال ديگه ! كه ميشه ماه ديگه ! خداحافظ ...
لحظه ي تحويل سال نو " سايه " ها رو يادتون نره ... دعا ! ( دلت خوشه ها ! كي تو رو يادش مياد ؟!!! برو كنار بذا باد بياد ! )