بعضی از کلمات بر گردن آدمی حق حیات دارند وآدمی نمیداند که آنچه آموخته است از او آموخته است. بعضی از کلمات " پاره های بودن " آدمی اند و چگونه می توانم ننویسم وقتی که یکی از پاره های بـودنم، پاره لحظـه سرودنم، نه، یکی از پـاره های دلم ، که ز تمام دلـــم عظیم تر و عزیزتر است، با لهجه ای نجیب در گوشم می گوید : بنویس!
و چنین است که پیش ازآنکه تردید را به تصمیم برسانم، دارم می نویسم: بعضی از کلمات کلمه نیستند ، پاره خطی از سرنوشت تو هستند. قطعه ای ازتو ، قطره ای ازخون تو … کلماتی که تو را بزرگ کرده اند.
وبعضی از کتابـها کتاب نیستند. یک دوره از خاطرات دستهای لـرزان تو بوده اند که در قطع جیبی پنهان می کردی. لابلای برگهای آن قد می کشیدی. بعضی از کتابها سطر سطر سرنوشت تو را رقم می زنند. این کتابها بر گردن تو حق دارند، بلکه واژهای آنها در رگهای گردنت جاری هسـتند. معلم ما بوده اند. معلمانی که بسیار بسیار شاگردان ناشناس دارند که هیچ گاه آنها را ندیده اند.
***
مگر می شود به لب ها دستور داد که درست در ساعت هشت وسی دقیقه وسی ثانیه یک لبخند سی وپنج درجــه ای بزنند ؟
مگر می شود برای شانه های شاعر بخشنامه ای صادر کرد درست سر یک ساعت معین را به گریه اختصاص دهند؟
شعر یعنی این ! و شاعر یعنی دلی که دستور نمی گیرد. و دستی که فقط از دل دستور می گیرد . وگردنی که فقط در برابر راستی خم می شود .
پس زیبا باش، تا تو را بسرایند !
پس راست باش ، تا تو را بسرایند !
تو می توانی هر شعری را که تو ر ا خوش نیامد ، مچــاله کنی و دور بیندازی .
اما شاعر تنها چند برگ از تاریخ نیست که آن را از شیرازه جدا کنیم و به دورش افکنیم. مثل این است که بخواهی پاره ای از پوســــت و گوشت خویش را برکنی و به دور بیندازی.
با این خط کشی که تو در دست گرفته ای و هر چه را که از آن بلند تر یا کوتاهتر بنماید ، قطع می کنی . با این قلمی که نه ، با این تـــیغ ، چه بازوها باید قلم شوند. بازوهایی که به راستی انگشت شمارند . اما این خط کش تو تا قوزک پای حلاج ، نه ، تا رد پای حلاج هم قـد نمی دهد . اگر دست تو بود ، نه تنها دست و پای حلاج می بریـدی ، بلکه از او جز سایه ای بر دارنمی ماند . اگر دست تو بود عین القضات و شیخ اشراق را صد بار سنگسـار می کردی ، بر دار می کردی . و حتی بوعلی و رازی و ملاصدرا و حافظ و مولوی و سعدی و …
چرا یک لحظه فکر نمی کنی که مـــــمکن است خط کش تو کوتاه باشد. وگرنه دیگران بی قواره نیستند.
دعا کنیم که روزی ، چشم ، در دور تکامل خود به نقطه ای برسد که ذرات زیبایی را در صورت دشمن ببیند.
کجاست آن چشمی که بسراید با مطـــلع : آه دشمن زیبای من ، تو را دیدم !
کجاست آن گوشی که بسراید: آه ، دشنام زیبا ، تو را شنیدم .
- روحت شاد ... جاودانگي ات مبارك !